«رخ» دومین قطعه از آلبوم مفهومی «از پیست تا اما» است. لحظهای که خون در رگهایت به جوش میآید، تبدیل به عرق میشود و وجودت را تکهتکه میکند. اما این نابودی نیست؛ این تولد است. هر قطره عرق، آیندهای تازه را میزاید. این صدای برخاستن از خاکستر درد خودت است.
این قطعه، روایتی خام از تابآوری است. داستان ذهنی که به دیوار فشار داده شده و تصمیم میگیرد پس بزند. برای شکستن قفس یخزدهی ناامیدی، ابتدا باید فساد سیستم را دید و خود را از آن نجستر (پاکتر) اعلام کرد. این یک اعلامیه است: «تکانم نمیدهی، چون من خودم تمام مرزهایم را خودم جابجا کردهام.»
سوال تکراری «مگه من چقدر وقت دارم؟» فریاد ناامیدی نیست. این یک فریاد جنگی است. این درک این است که زمان مهمترین سرمایه است و تنها پاسخ منطقی، ساختن است. ساختن با شادی، با درد، با تمام داشتههایت. این سرود کسی است که خودش را ساخته است. کسی که نه از کتابهای درسی، بلکه از فیلمها، آهنگها و آسفالت خشن خیابانها آموخته است. این لحظهای است که حتی وقتی هنوز در حال خونریزی هستی، قد علم میکنی.
متن آهنگ
خونِ رگام جوشید عرق شد چکید
چیکهچیکه بارید تا وجود ترکید
هر قطره چکید آینده را زایید
از دلِ درد و رنج، رُخ تابید
عقربه خرج کردم سر بشه سر
تا بسازم از خاک سر گلستانی پر از سر
با هر شکست ایستادم مغزمو دار زدم، دیدم یه در
حالا خیلی وقته یه پیر مغرور تومه
بهم میگه کجا برم و چی برام خوبه
پس ببین چجوری میرم ادامه راه
حالا منم اونکه که شده بلده راه
چرا باید تو این قفسِ یخزده نفس بِکِشم؟
من از این نقشه و نقشِ کثیفش، نجستَرم
اگه این دنیا رو زیر پام لِه نکنم
بلند شدم ساختم خراب کردم هر چی که داشتم
هر روز همین تکرار شد تا دیگه پا بر جا شدم
دیگه هیچی نمیتونه تکونم بده چون همه ی اتوهام خودم رو کردم
دیگه ترسی ندارم از گذاشتم به همه ی بد قولی هام یه عهدی دادم
به هرکی به هرچی داشتم یه نظمی دادم آینده رو توپ بسازم
آخه مگه من چقد وقت دارم
پس من میسازم هرچی که میخوام
با همه خوشحیام با همه آرزو هام
با همه بد بیاری ها و گرفتارام
آخه مگه من چقد وقت دارم
پس من میسازم هرچی که میخوام
با همه خوشحیام با همه آرزو هام
با همه بد بیاری ها و گرفتارام
با چشم بسته کل راه مو دیدم
دست تنهایی واسه خودم دست زدم
پایین بودم، ولی بالا بودم
جسمو میگم، روحمو میگم
روح هــــــل داد جسم
که برسم به این حسم
منی که از درس و کلاس فراری بودم
کتاب گرفتم، حرفشو شنیدم حس کردم
خوندم و خوندم و تا رفت توی خون
همین کتابا بود که داد بهم جــــون
یاد گرفتم از آهنگ و فیلما، پایین و بالا
همینا همینا بود اعتماد به نفسو برد بالا
میگفتن دیگه بلند شو بزن حرکتی
مطمئن باش بهت خدا میده برکتی
آینده و کار خوب، ساختنیه نه داشتنی
واسه همینه، که شدم اهل کارو سازندگی
فهمیدم فکرَم اعتبارم، تو ذهن فقیر اونا صفره
تصمیم گرفتم نفروشم، گرون باشه حتی یه صفره
خودم میرم تا تــــش که نشم لـــــش
آخرش نشم قفلی و کاناپه و طرح های فرش
آخه مگه من چقد وقت دارم
پس من میسازم هرچی که میخوام
با همه خوشحیام با همه آرزو هام
با همه بد بیاری ها و گرفتارام
آخه مگه من چقد وقت دارم
پس من میسازم هرچی که میخوام
با همه خوشحیام با همه آرزو هام
با همه بد بیاری ها و گرفتارام
نظرات
5 نظر