توضیحات اثر
«تنها ترین دیوونه» سومین قطعه از آلبوم مفهومی «از پیست تا اما» و نقطه ای است که دوربین آلبوم، بعد از دو قطعه نخست، آرام آرام از مسیر بیرونی به جهان درونی راوی نزدیک می شود. این بار دیگر مسئله فقط حرکت، تلاش یا ساختن نیست؛ مسئله نوع نگاه کردن به جهانی است که راوی در آن زندگی می کند.
راوی وارد شهری شده که تقریبا همه در آن «عاقل» به نظر می رسند. آدم ها در رفت و آمدند، برای رسیدن تلاش می کنند و هر کدام به شکلی مشغول ادامه دادن زندگی اند. اما هرچه راوی بیشتر نگاه می کند، بیشتر نسبت به معنای همین «عاقل بودن» تردید می کند.
«دیوانگی» در این قطعه به معنای بیماری یا گم کردن واقعیت نیست. دیوانگی، نامی است که دیگران روی کسی می گذارند که هنوز چیزهایی را می بیند که بسیاری از آدم ها دیگر فرصتی برای دیدنشان ندارند؛ گل ها، آب، نور افتاده روی ماه، پرواز یک پرنده، خنده یک کودک یا درختی که میان میله های آهنی برای خودش راهی به سمت بالا پیدا کرده است.
در برابر این نگاه، شهری ایستاده که خودش را عاقل می داند. شهری پر از آدم هایی که برای فردا می دوند، اما گاهی آن قدر در تقلا برای رسیدن غرق شده اند که امروز را فراموش کرده اند. راوی پشت بخشی از این تلاش ها، نمایش، تقلید و تقلب را می بیند و همین جا یک سوال شکل می گیرد: اگر عاقل بودن یعنی ندیدن تمام چیزهایی که هنوز زندگی را زنده نگه می دارند، پس شاید دیوانه بودن آن قدرها هم چیز بدی نباشد.
کودکی که در مسیر ظاهر می شود، یکی از مهم ترین تصاویر این قطعه است. نگاه کودک هنوز به شکل نگاه بزرگسالان قالب نگرفته است. وقتی راوی را می بیند که از خوشحالی بالا و پایین می پرد، به جای تحلیل و قضاوت، می خندد. اما کسی که کنار کودک ایستاده، خیلی زود برای این رفتار یک توضیح آماده می کند: «دیوانه است.»
در همین چند لحظه، دو نوع نگاه روبه روی یکدیگر قرار می گیرند؛ نگاه کسی که فقط می بیند و از دیدن لذت می برد، و نگاه کسی که برای هر رفتار متفاوتی بلافاصله یک برچسب می سازد.
کمی جلوتر، راوی با درختی روبه رو می شود که میان میله ها پیچیده است. جایی که برای رشد مناسب نبوده، نتوانسته جلوی رشدش را بگیرد. درخت برای رسیدن به بالا مجبور شده مسیر مستقیم را کنار بگذارد، خودش را خم کند و از میان محدودیت ها عبور کند.
پیچیدگی تنه اش نشانه ضعفی نیست که باید پنهان شود؛ تاریخ زنده ماندن اوست.
از جای سختی بلند شده، شکلش عوض شده، درد کشیده و با تمام اینها هنوز رو به بالاست.
بعد، پرنده ای از درخت بلند می شود و نگاه راوی را با خودش می برد. راوی آن قدر محو پرواز می شود که در مسیر با یک نفر برخورد می کند و روی زمین می افتد.
انتظار می رود این برخورد با خشم، دعوا یا سرزنش ادامه پیدا کند، اما اتفاق دیگری می افتد. همان فرد راوی را از زمین بلند می کند، عذرخواهی می کند و می گوید حواسش به پرنده ها بوده است.
همین جمله تمام مسیر قطعه را تغییر می دهد.
برای اولین بار، راوی با کسی روبه رو شده که ظاهرا چیزی از جهان را همان طور می بیند که خودش می بیند. کسی که وسط رفت و آمد شهر، هنوز ممکن است آن قدر محو پرواز چند پرنده شود که برای چند لحظه همه چیز دیگر را فراموش کند.
در همان لحظه راوی با خودش فکر می کند: «این که عاقله... نکنه دیوونه اس؟»
و کمی بعد جواب خودش را پیدا می کند.
شاید «دیوانه ها» بیشتر از چیزی باشند که فکر می کرد.
در ابتدای قطعه، تنهایی بخشی از هویت راوی است. با خودش حرف می زند، تنها حرکت می کند و عابران را از فاصله تماشا می کند. اما در پایان، مهم ترین تغییر آهنگ اتفاق می افتد: «من» تبدیل به «ما» می شود.
«منم تنها ترین دیوونه» دیگر حقیقت ندارد.
حالا یک نفر دیگر هم هست.
واکنش عابران در پایان، آخرین کنایه داستان را می سازد. آنها وقتی صدای راوی را می شنوند تعجب می کنند؛ انگار سکوتش را با ناتوانی اشتباه گرفته بودند. اما پاسخ همراه تازه اش ساده است: راوی توانایی حرف زدن داشت، فقط انتخاب کرده بود که حرف نزند.
همین جمله مرز میان ظاهر و واقعیت را کامل می کند. خیلی از چیزهایی که مردم درباره دیگران «می دانند»، شاید چیزی جز نتیجه قضاوت از فاصله نباشد.
«تنها ترین دیوونه» در نهایت درباره پیدا کردن کسی نیست که کاملا شبیه تو باشد. درباره لحظه ای است که می فهمی شاید در میان این همه آدمی که ظاهرا قواعد یکسانی را پذیرفته اند، افراد دیگری هم وجود دارند که هنوز می ایستند، نگاه می کنند، به پرنده ها خیره می شوند، از خنده یک کودک لذت می برند و اجازه نمی دهند تمام امروز قربانی فردایی شود که هنوز نرسیده است.
در پایان قطعه، شهر همان شهر است.
عابران همان عابرانند.
قواعد جهان هم تغییری نکرده اند.
فقط یک چیز عوض شده است:
تنها ترین دیوونه، دیگر تنها نیست.




نظرات
6 نظر